... درباره تو در 15 ماهگیت ...
اگر هر بار که لبخند بر لبانم می نشانی
می توانستم به آسمان بروم و ☆ ای بچینم
در آسمان شب دیگر ☆ای نمیماند...

عزیزم با اومدنت به زندگیم دوباره کودک خوابیده درونم رو زنده کردی...
حالا با شاد بودنت شاد میشم و با خندیدنت می خندم و با دویدنت می دوم و پا به پای کودکیت راه میام ....
دیگه اخم نا زیبای زمونه به من اثری نداره و با تو پاکیه مطلق ، روح من آرومه و به هیچ چیز جز خوبی و دوست داشتن و مهربونی فکر نمیکنه ...
دیگه با تو ، نامهربونی آدمها ، برام مثل بادیه که میاد و میره و سادگیه کودک درونم زودتر از تصورم فراموششون می کنه ....
کاش همیشه کودک باشی ...
کاش همیشه کودک می ماندم ...
کاش همیشه کودک می ماندیم ...
به بهونه کودکیت با تو کودکی میکنم و از تو می نویسم در ١٥ ماهگیت
قندک من سر گرمیه این روزهای من و تو ، قایم موشک بازی و تعقیب و گریز (یا دزد و پلیس خودمون که من با اسمش حال نمیکنم)
تو میری قایم میشی و من میام میگردم تا پیدات کنم ، آخه یه جاهایی قایم میشی که اصلاً نمیشه پیدات کرد
کنار در ورودی خونه،پشت دستهای کوچولوت
یا پشت میز ناهار خوری،پشت کابینت گاهی هم تو اتاق ما
اصلاً هم فکر منو نمیکنی که تو این مخفیگاهات ،چطور باید پیدات کنم ؟؟؟؟
یا اینکه بهت میگم:"اگه منو گرفتی؟؟" و تو با خوشحالی به طرفم میای
تا منو بگیری و بعد از چند بار که فرار می کنم ،دیگه وامیستم تا منو بگیری .
یه وقتایی که دلت این بازیارو می خواد میری کنار در ورودی و میگی اوم اوم ، که یعنی بیا بازی کنیم ...

یه وقتایی بابایی اوج دوست داشتن و غش رفتن دلش واسه تو رو با گرفتن لپ های خوشگلت جوری که لپت قرمز میشه
، نشون می ده!!!!!!!!
و تو هم یه غر کوچولو به بابایی می زنی و بعد واسه تلافی لیهای بابایی رو می کشی ،البته امان از وقتایی که ناخون داشته باشی
و بعد هم میای لپ منو میگیری 
که من عاشق فرم دستاتم تو این حالت...

نبات من تازگیا یاد گرفتی موقع خندیدن رو به عقب غش می کنی و من همیشه استرس دارم
چون اگه بالش نباشه پشتت سرت، آخ آخ آخ
...

بعضی وقتا رفتارات میشه شکل آدم بزرگها ، مردونه میخندی ، گوشی موبایلو بین کتف و سرت نگه میداری و با اون دستهای کوچولوت یه دستی کنترل رو نگه میدااریو کانالاشو عوض می کنی یا وقتی بزرگتر ها میخندن تو هم سریع خودتو قاطی میکنی بلند میخندی .
این کارت بابایی رو میترسونه ، میگه :" نکنه مثل اون بچه هایی بشه کهتو بچگی ادای بزرگهارو در میارن "؟؟؟؟؟؟
آخه خود بابایی خیلی متین و آرومه و با این اخلاق ها سازگاری نداره ...

شکلاتم از همون اول که بهت غذا دادم تو هم سخاوتمند بودی و به همه از خوراکیهات تعارف می کردی .
اما تو این ماه یه کار خنده دار و با مزه هم کردی ،یه روز وقتی بهت شیر میدادم ،بعد از اینکه شیرتو خوردی به خودم هم شیر تعارف کردی(یعنی شیر خودمو بهم تعارف زدی).
تو اون لحظه من داشتم از خنده می مردم
....

پسرم یه اخلاق بد داری و اونم اینه که عجولی و اصلاً صبر نداری.
امیدوارم که زودتر صبر و تحمل یاد بگیری
اگه پیزی بخوای که دستم بند باشه و نتونم بدم ،اینقدر نق میزنی که زودتر بهش برسی، اما من بعضی وقتا حتی به قیمت گریه کردنت هم که شده خواستت رو به تعویق میندازم ...

پسرم ماشالا خیلی دستهای قوی ای داری ، دیگه در فریزر رو خودت باز می کنی ، فقط امیدوارم در فریزر اسباب بازیت نشه تا راه به راه درش رو باز و بسته کنی ...

عاشقه اینی که یه کار ماهرانه انجام بدی تا من و بابایی تشویقت کنیم .
وقتی خونه سازیت رو رو هم می چینی و با فشار رو هم سوارشون می کنی ، برات دست می زنم تا تشویق بشی و بهت آفرین میگم
،تو هم کلی ذوق می کنی و می خندی و دوباره انجام میدی .
به بابایی میگم :"فکر کنم پسری از اونایی می شه که هر بیستش انتظار جایزه داره از ما"
...

هزار هزار ماشالا ، دقتت خیلی بالاست عزیزم .
از دقتت رو آرم ها و علائم گرفته تا انحام کارهایی که نیاز به دقت بالایی برای تو داره.
وقتی تازه از خواب بیدار شدی و هنوز بین خواب و بیداری داری شیر میخوری و زنگ خونه همسایه به صدا در میاد میشنوی و چشماتو درشت میکنی و میگی :"کیه؟"
وقتی سیرتو با نی خوردی از تو پاکت ، نوبت به بازی کردنت با پاکت شیر میرسه.
بازی فرو کردن نی تو اون سوراخ ریز پاکت شیر.
اینقدر با دقت و با تمرکز این کارو انجام می دی که هزاران بار خدا رو به خاطر اینکه پسر با هوش و بادقتی مثل تو بهم داده خدا رو شکر می کنم و از دیدن این صحنه دلم واسه بویبدتن غش میره.
موقع انجام این کارها اینقدر دقیق میشی که هر چی صدات می کنم به گوشت نمیرسه صدام و همچنان با دقت به کارت می رسی.
دقت بالای تو اطرافیان رو هم به حیرت وا میداره.
مثلاً یه روز که خونه بابا حبیب بودیم و من مشغول حرف زدن با مامان جون بودم ، اومدی رو پاهام نشستی و به آررم استاندارد رو بخاری اشاره کردی که یعنی من اینو دیدم و پیداش کردم ...

هر وقت می خوام تلفن صحبت کنم سریع میدوی و می گی تَب تَب که یعنی منم تاب سوار کن
.
یه وقتایی هم که سوار تابت می کتم
به گوشی تلفن اشاره میکنی که یعنی حالا که من تاب سوارم تو هم تلفن صحبت کن .
تازگی ها دیگه یاد گرفتی باید سلام داد ، ولی هنوز بلد نیستی بگی "سلام" ، وقتی مادر روجی می خوای حرف بزنی تا صداشو میشنوی به جای سلام میگی:"چیه"
وقتی مادر روجی از پشت تل برات شعر "کلاغ پر ، گنجشک پر" رو می خونه انگشتت رو اون مدلی می کنی و بازی می کنی ، البته این کا رو دو ماهی هست که می کنی....

بلاخره انتظار منو بابایی تموم به سر اومد و لصف کردی و با اون صدای نارت گفتی :"بَ بَ= بابا".
راستش رو بخوای اول یکمی ناراحت شدم
که چرا نگفتی مامان ولی بعد دیدم خوب بابا گفتن راحت تر خوب ، همین که وقتهای ناراحتیت میای سراغ من تا من آرومت کتم و جز من به هیچ کس راضی نمی شی برام یه دنیاست 
البته این اواخر هم "مَ مَ مَ مَ" گفتی اما نمی دونم صدا می سازی یا واقعآً منظورت مامانه ، با این حال من به خودم می گیرمو کلی قربون صدقت میرم
...

نقل و نباتم ، تو آشپزخونه که هستم حتماً باید بیای و یه سری بهم بزنی.
مدتیه که وقتی که بشقاب میوه یا سینی چای یا ظرف غذا رو تو دستم میبینی که دارم میارمش تو اتاق ، تندی زود تر از من میدوی و صندلیتو با یه دست دنبال خودت می کشی و میاری اونجایی که من هستم و خودت رو تو خوردن شریک می کنی .
وقتی می بینم اینقدر عاقلی خندم میگیره و به بابایی میگم :"یعنی ما هم تو سک سالگی اینقدر می فهمیدیم ؟؟؟؟"
بابایی هم به شوخی میگه :"تو که نه ولی من آره"
...

وقتایی که من و مادر روحی یا من و بابایی در حال صحبت هستی، به شدت عصباتی می شی و داد میزنی
که با تو حرف بزنیم...

وقتی اسباب بازیهای کنترل دارتو میاری تا روشن کنم وقتی میگم باطری نداره ، تندی میری و کنترل tv رو میاری به پشتش رو جای باطریش اشاره می کنی که از اون باطری در بیارم و روشنشون کنم .
آخه پسرم همش بابایی یه بار این کارو انجام داد شما هم فوری یاد گرفتی که کنترل هم باطری داره .
یه وقتایی هوش بالا هم دردسر سازه ها !!!!!!

الان دیگه اینقدر خوب حرف هامو متوجه میشی که خیلی حال میکنم وقتی باهات حرف میزنم چون خوب میفهمی چی میگم و متوجه میشی .
مثلاً بهت می گم:" رادین برو بالشو بیار تا لالا کنی " ، زودی میری و کشون کشون بالشتو میاری و شیرجه میزنی روش یا میگم :"پسرم کنترل رو برا مامان بیار صدای tv رو کم کنم ، میری و سه تا میاری ، چون هنوز فرق کنترل ها رو نمی دونی ...

جیگری تازگی ها یاد گرفتی که خودنو شیرین میکنی.
موقع شام خودتو تو بغل بابا جا میکنی تا بابایی بهت غذا بده .
یا موقع میوه خوردن بدون گفتن میای رو پاهای من میشینی تا تو هم مشارکت کنی تو خوردن ...

با اینکه خیلی دلم می خواست همیشه همین طور ریزه میزه و تو بغلی و کوچولو باشی اما بدون پسرم دارم از لحظه لحظه بزرگ شدنت لذت می برم و عشق می کنم

تو
منی



... درباره تو در 15 ماهگیت ...
