زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... درباره تو در 15 ماهگیت ...

1391/10/14 14:26
نویسنده : مامان رادين
190 بازدید
اشتراک گذاری

اگر هر بار که لبخند بر لبانم می نشانی

می توانستم به آسمان بروم و ☆ ای بچینم

در آسمان شب دیگر  ☆ای نمیماند... 

 

 

عزیزم با اومدنت به زندگیم دوباره کودک خوابیده درونم رو زنده کردی...

حالا با شاد بودنت شاد میشم و با خندیدنت می خندم و با دویدنت می دوم و پا به پای کودکیت راه میام ....

دیگه اخم نا زیبای زمونه  به من اثری نداره و با تو پاکیه مطلق ، روح من آرومه و به هیچ چیز جز خوبی و دوست داشتن و مهربونی فکر نمیکنه ...

دیگه با تو ، نامهربونی آدمها ، برام مثل بادیه که میاد و میره و سادگیه کودک درونم زودتر از تصورم فراموششون می کنه ....

کاش همیشه کودک باشی ...

کاش همیشه کودک می ماندم ...

کاش همیشه کودک می ماندیم ...

 

 

به بهونه کودکیت با تو کودکی میکنم و از تو می نویسم در ١٥ ماهگیت

 

قندک من سر گرمیه این روزهای من و تو ، قایم موشک بازی و تعقیب و گریز (یا دزد و پلیس خودمون که من با اسمش حال نمیکنم)

تو میری قایم میشی و من میام میگردم تا پیدات کنم ، آخه یه جاهایی قایم میشی که اصلاً نمیشه پیدات کرد

کنار در ورودی خونه،پشت دستهای کوچولوت 536620_phil_15.gifیا پشت میز ناهار خوری،پشت کابینت گاهی هم تو اتاق ما

اصلاً هم فکر منو نمیکنی که تو این مخفیگاهات ،چطور باید پیدات کنم ؟؟؟؟چشمک

یا اینکه بهت میگم:"اگه منو گرفتی؟؟" و تو با خوشحالی به طرفم میای159420_Connie_runner.gif تا منو بگیری و بعد از چند بار که فرار می کنم ،دیگه وامیستم تا منو بگیری .

یه وقتایی که دلت این بازیارو می خواد میری کنار در ورودی و میگی اوم اوم ، که یعنی بیا بازی کنیم ... 

یه وقتایی بابایی اوج دوست داشتن  و غش رفتن دلش واسه تو رو با  گرفتن لپ های خوشگلت جوری که لپت قرمز میشهخجالت ، نشون می ده!!!!!!!!

و تو هم یه غر کوچولو به  بابایی می زنی و بعد واسه تلافی لیهای بابایی رو می کشی ،البته امان از وقتایی که ناخون داشته باشینیشخند و بعد هم میای لپ منو میگیری لبخند

که من عاشق فرم دستاتم تو این حالت...

نبات من تازگیا یاد گرفتی موقع خندیدن رو به عقب غش می کنی و من همیشه استرس دارم استرسچون اگه بالش نباشه پشتت سرت، آخ آخ آخآخ...

بعضی وقتا رفتارات میشه شکل آدم بزرگها ، مردونه میخندی ، گوشی موبایلو بین کتف و سرت نگه میداری و با اون دستهای کوچولوت یه دستی کنترل رو نگه میدااریو کانالاشو عوض می کنی یا وقتی بزرگتر ها میخندن تو هم سریع خودتو قاطی میکنی بلند میخندی .

این کارت بابایی رو میترسونه ، میگه :" نکنه مثل اون بچه هایی بشه کهتو بچگی ادای بزرگهارو در میارن "؟؟؟؟؟؟

آخه خود بابایی خیلی متین و آرومه و با این اخلاق ها سازگاری نداره ...

شکلاتم از همون اول که بهت غذا دادم تو هم سخاوتمند بودی و به همه از خوراکیهات تعارف می کردی .

اما تو این ماه یه کار خنده دار و با مزه هم کردی ،یه روز وقتی بهت شیر میدادم ،بعد از اینکه شیرتو خوردی به خودم هم شیر تعارف کردی(یعنی شیر خودمو بهم تعارف زدی).

تو اون لحظه من داشتم از خنده می مردم قهقهه....

 

پسرم یه اخلاق بد داری و اونم اینه که عجولی و اصلاً صبر نداری.

امیدوارم که زودتر صبر و تحمل یاد بگیری63

اگه پیزی بخوای که دستم بند باشه و نتونم بدم ،اینقدر نق میزنی که زودتر بهش برسی، اما من بعضی وقتا حتی به قیمت گریه کردنت هم که شده خواستت رو به تعویق میندازم  ...

پسرم ماشالا خیلی دستهای قوی ای داری ، دیگه در فریزر رو خودت باز می کنی ، فقط امیدوارم در فریزر اسباب بازیت نشه تا راه به راه درش رو باز و بسته کنی ...

 

عاشقه اینی که یه کار ماهرانه انجام بدی تا من و بابایی تشویقت کنیم .

وقتی خونه سازیت رو رو هم می چینی و با فشار رو هم سوارشون می کنی ، برات دست می زنم تا تشویق بشی و بهت آفرین میگم تشویق ،تو هم کلی ذوق می کنی و می خندی و دوباره انجام میدی .

به بابایی میگم :"فکر کنم پسری از اونایی می شه که هر بیستش انتظار جایزه داره از ما"نیشخند...

هزار هزار ماشالا ، دقتت خیلی بالاست عزیزم .

از دقتت رو آرم ها و علائم گرفته تا انحام کارهایی که نیاز به دقت بالایی برای تو داره.

وقتی تازه از خواب بیدار شدی و هنوز بین خواب و بیداری داری شیر میخوری و زنگ خونه همسایه به صدا در میاد میشنوی و چشماتو درشت میکنی و میگی :"کیه؟"

وقتی سیرتو با نی خوردی از تو پاکت ، نوبت به بازی کردنت با پاکت شیر میرسه.

بازی فرو کردن نی تو اون سوراخ ریز پاکت شیر.

اینقدر با دقت و با تمرکز این کارو انجام می دی که هزاران بار خدا رو به خاطر اینکه پسر با هوش و بادقتی مثل تو بهم داده خدا رو شکر می کنم  و از دیدن این صحنه دلم واسه بویبدتن غش میره.

موقع انجام این کارها اینقدر دقیق میشی که هر چی صدات می کنم به گوشت نمیرسه صدام و همچنان با دقت به کارت می رسی.

دقت بالای تو اطرافیان رو هم به حیرت وا میداره.

مثلاً یه روز که خونه بابا حبیب بودیم و من مشغول حرف زدن با مامان جون بودم ، اومدی رو  پاهام نشستی و به آررم استاندارد رو بخاری اشاره کردی که یعنی من اینو دیدم و پیداش کردم ...

 

هر وقت می خوام تلفن صحبت کنم سریع میدوی و می گی تَب تَب که یعنی منم تاب سوار کن884420_phil_28.gif .

یه وقتایی هم که سوار تابت می کتم smile emoticon kolobokبه گوشی تلفن اشاره میکنی که یعنی حالا که من تاب سوارم تو هم تلفن صحبت کن .

تازگی ها دیگه یاد گرفتی باید سلام داد ، ولی هنوز بلد نیستی بگی "سلام" ، وقتی مادر روجی می خوای حرف بزنی تا صداشو میشنوی به جای سلام میگی:"چیه"

وقتی مادر روجی از پشت تل برات شعر "کلاغ پر ، گنجشک پر" رو می خونه انگشتت رو اون مدلی می کنی و بازی می کنی ، البته این کا رو دو ماهی هست که می کنی....

بلاخره انتظار منو بابایی تموم به سر اومد و لصف کردی و با اون صدای نارت گفتی :"بَ بَ= بابا".

راستش رو بخوای اول یکمی ناراحت شدم ناراحت که چرا نگفتی مامان ولی بعد دیدم خوب بابا گفتن راحت تر خوب ، همین که وقتهای ناراحتیت میای سراغ من تا من آرومت کتم و جز من به هیچ کس راضی نمی شی برام یه دنیاست قلب

البته این اواخر هم "مَ مَ     مَ مَ" گفتی اما نمی دونم صدا می سازی یا واقعآً منظورت مامانه ، با این حال من به خودم می گیرمو کلی قربون صدقت میرمنیشخند...

 

نقل و نباتم ، تو آشپزخونه که هستم حتماً باید بیای و یه سری بهم بزنی.

مدتیه که وقتی که بشقاب میوه یا سینی چای یا ظرف غذا رو تو دستم میبینی که دارم میارمش تو اتاق ، تندی زود تر از من میدوی و صندلیتو با یه دست دنبال خودت می کشی و میاری اونجایی که من هستم و خودت رو تو خوردن شریک می کنی .

وقتی می بینم اینقدر عاقلی خندم میگیره و به بابایی میگم :"یعنی ما هم تو سک سالگی اینقدر می فهمیدیم ؟؟؟؟"

بابایی هم به شوخی میگه :"تو که نه ولی من آره"چشمک...

 

وقتایی که من و مادر روحی یا من و بابایی در حال صحبت هستی، به شدت عصباتی می شی و داد میزنی که با تو حرف بزنیم...

وقتی اسباب بازیهای کنترل دارتو میاری تا روشن کنم وقتی میگم باطری نداره ، تندی میری و کنترل tv  رو میاری به پشتش رو جای باطریش اشاره می کنی که از اون باطری در بیارم و روشنشون کنم .

آخه پسرم همش بابایی یه بار این کارو انجام داد شما هم فوری یاد گرفتی که کنترل هم باطری داره .

یه وقتایی هوش بالا هم دردسر سازه ها !!!!!!

 

الان دیگه اینقدر خوب حرف هامو متوجه میشی که خیلی حال میکنم وقتی باهات حرف میزنم چون خوب میفهمی چی میگم و متوجه میشی .

مثلاً بهت می گم:" رادین برو بالشو بیار تا لالا کنی " ، زودی میری و کشون کشون بالشتو میاری  و شیرجه میزنی روش  یا میگم :"پسرم کنترل رو برا مامان بیار صدای tv  رو کم کنم ، میری و سه تا میاری ، چون هنوز فرق کنترل ها رو نمی دونی ...

 

جیگری تازگی ها یاد گرفتی که خودنو شیرین میکنی.

موقع شام خودتو تو بغل بابا جا میکنی تا بابایی بهت غذا بده .

یا موقع میوه خوردن بدون گفتن میای رو پاهای من میشینی تا تو هم مشارکت کنی تو خوردن ...

با اینکه خیلی دلم می خواست همیشه همین طور ریزه میزه و تو بغلی و کوچولو باشی اما بدون پسرم  دارم از لحظه لحظه بزرگ شدنت لذت می برم و عشق می کنم

 

 تو   Heart1  منی 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (7)

مامان سمانه
11 بهمن 91 14:30
عزیزم خیلی باهوشی ماشالا امیدوارم از هوشت تو راهای خوب و برای ترقی و پیشرفتت استفاده کنی
عشقه رادین
11 بهمن 91 14:33
سلام من بلاگفایم . مدتیه وبلاگ رادین جون رو میبینم . خیلی زیباست ، چه خوب و با احساس و با جزئیات مینویسید . انگار کنار رادین جون هستم و کارهاشو از نزدیک میبینم . میبوسمتون
بابا و مامان ارشیا
13 بهمن 91 13:24
امشب جشن تولد وبلاگی بصورت آنلاین برای پسر گلمون ارشیا راه انداختیم
ازتون دعوت می کنیم اگه فرصت داشتید تو این جشن همراهمون باشید .
جشن از ساعت 8 و 45 دقیقه شروع و تا ساعت 10 ادامه داره . تشریف بیارید
خوشحالمون کنید .


بابا وحید
14 بهمن 91 23:30
آخی عزیزم
سلااااااااااااااااااام ... میدونم واقعاً ببخشید
چه بزرگ شدی خاله جونم ..ماشالله

چقدر وبلاگتون زیبا شده .. قالب جدید ، دندووون جدید ..
همش مباااااارک ... رادین کوچولو مامانی چقدر حرف برای گفتن داشته واست ...



مرسی مامان جون ، خوش اومدی ...
همون تعجب کردم که "بابا وحید" کی هستن
آره حالا خیلیهاش یادم نمونده وگرنه دنیای این وروجکها تمومی نداره ...

مامان کیان کوچولو
15 بهمن 91 14:05
این کارتو خیلی دوست داشتم مامانی


کدوم کارمو مامانی ؟؟؟؟؟؟؟؟
مامان کیان کوچولو
15 بهمن 91 14:06
سلام عزیزم ..نظر قبلی با اسم بابای کیان کوچولو اومد ...
کیان منم خیلی بد قطره هارو میخوره وقتی هم که با اون همه بدبختی میدم بهش ... همه رو میاره بالا همه حا بو اهن میده .. منم دیگه دارم کلافه میشم ..
2 تا هم دندون کوچولو داره همه رو میریزه به اونا .. فکر کنم که سیاه بشن ..
حسّتو کاملاً درک میکنم ..


آخ آخ دیگه با بابای رادین مجبوریم دست و پاهاشو بگیریم تا بتونیم بهش بدیم ، حالا قطره آهن می خوره ولی میترسم با این روش رو روحیش اثر بدی بزاره؟؟
پرهام
17 بهمن 91 15:40
پسمل نازی دارین خدا براتون حفظش کنه
[h

ممنون عزیزم ، لطف کردی که به ما سر زدید ...